الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
531
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
و الموت آت و النفوس نفائس * و المستغر بما لديه الاحمق و المرء يأمل و الحياة شهية * و الشيب أوقر و الشبيبة انزق و لقد بكيت على الشباب و لمتى * مسودة و لماء وجهي رونق حذرا عليه قبل يوم فراقه * حتى لكدت بماء جفني أشرق امّا بنو أوس بن معن بن الرضا * فاعز من تحدّي إليه الأينق كبرت حول بيوتهم لما بدت * منها الشموس و ليس فيها المشرق و عجبت من أرض سحاب أكفهم * من فوقها و صخورها لا تورق و يفوح من طيب الثناء روايح * لهم بكل مكانه تستنشق مسكية النفحات الا انها * وحشية بسواهم لا تعبق أمريد مثل محمّد في عصرنا ؟ * لا تبلنا بطلاب ما لا يلحق لم يخلق الرحمن مثل محمّد * أبدا و ظني أنه لا يخلق يا ذا الذي يهب الجزيل و عنده * إنى عليه باخذه أتصدق امطر على سحاب جودك ( ثرة خ ل ) * و انظر إلى برحمة لا أغرق كذب ابن فاعلة يقول بجهله * مات الكرام و أنت حى ترزق ( ابى طيب ) * * * بىخوابى روى بىخوابى به من هجوم مىآورد و مانند من همواره بىخواب است و غصههاى فراوانى كه روزافزون مىشود و اشكى كه همواره ريزان است . نيمه جانى كه من آن را مشاهده مىكنم همواره چشمان بيدار و بىخواب و قلب مضطرب و نگران دارد . هر شهابى مىگذرد يا هر پرندهاى مىخواند مگر اين كه از غصه خم مىشود و قلب عاشق و بىقرارى دارم . به تجربه دريافتم كه آتش عشق هيچگاه خاموش نمىشود و هرچه كه مىسوزاند باز هم شعلهاش فرو نمىنشيند . از اهل عشقورزى كناره گرفتم تا اينكه خود عاشق شدم و طعم آن را چشيدم پس از آن در تعجب هستم چگونه كسى كه عاشق نيست ، زنده مىماند . پس آنها را معذور دانستم و گناه خود را دانستم كه همان به سخره گرفتن آنها بود ؛ پس همانا آنچه را ديدند من هم مشاهده كردم . [ اى فرزندان ! پدرمان اى قوم من اى مردم كه همگى فرزند يك پدر هستيد ] همانا ما اهل خانههايى هستيم كه الان در آنها كلاغ به آوازخوانى مشغول است و تمامى آنها متروكه شدهاند . كجايند كسرىها و قيصرهاى گذشته ؟ چه گنجها كه در خزينه نداشتند ! پس نه آن گنجها باقى ماند و نه آنها